یک خسته ...
کاش می مردم......

دلم پر است.... همیشه معتقد بودم جهنم و بهشت بیش از آنکه تعاریفی از دنیای نادیده آخرت باشند، مزد نقد کارهایی هستند که در این دنیا انجام می دهم و نتایجش را نیز در همین دنیا خواهم دید بنابراین هر زمانی که چرخ گردون به وفق مرادم گشته است شاکر خدایی بودم که به پاس خوب بودنم به من لطف داردو هر وقت به مشکلی برخوردم سعی کردم حساب کتاب خیر و شر اعمالم را مرور کنم و به خاطر بدیهایم توبه نمایم... نمی دانم چقدر منطقم درست است اما باور من این است هرچند مدتی است در جواب یک سئوال مانده ام.... و آن اینکه چه گناه نابخشوده ای را مرتکب شده ام که نه تنها بهخ بزرگترین ارزویم که داشتن دلی عاشق بوده است نرسیده ام بلکه زندگی مشترکی که با عشق اغاز کرده ام و تا مدتها معتقد به روحانی بودن ان بوده ام اکنون به یک زندگی تلخ مبدل شده است زندگی که نه دل و دماغی برای استمرار آن مانده است و نه چاره ای برای تغییر آن.... در زندگی ام به جای راز گل سرخ اشک است و به جای بوسه لب زد و خورد.... به جای مهر کینه است و به جای همدردی خود پسندی..... دو سرکش، دو بچه نفهم و چر توقع زندگی را چنان بر خود تلخ نوده اند که هر یک انتظار مرگ را شیرین می پندارد....... دلم پر است.. به خداوندی خدا کم اورده ام.... مانده ام...... می ترسم... می ترسم از ابروهای ریخته شده.. می ترسم از اعتمادهای برباد رفته... می ترسم از زینت مجلس غیبت کنندگان شدن.... می ترسم از نیشها و کنایه های در و همسایه.... می ترسم از دل لرزانی که هنوز ثبات نیافته است.... می ترسم از نگاههای شماتت کننده خانواده ام... می ترسم از گریه های او... می ترسم از کینه ای که فرصت رشد در وجودم یافته است... می ترسم از عاقبت زندگی ام.. می ترسم از بچه ای که هنوز به امید آمدنش نیستم..... ۴ سال گذشته است... ۴ سال فرصت ها برای یک دل شدن و عشق ورزیدن سوزانده شده است.. هربار که تلاشی برای بهتر شدن می کنیم دیر یا زود با نشیم سبکی بر هم می ریزد..... خدایا چه گناهی کرده ام... چه خطایی از من سر زده است که اینگونه عقوبتم می کنی..... حتی سنگ صبوری برای شنیدن حرفهایم نیست..... دلم پر است ... غصه ها کلافه ام کرده اند حاضرم تمام احترام و آبرویم زندگی بیرونیم را بدهم اما زندگی ام سامان پذیرد......

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۸ - حمید ص

دوباره ديشب

باید یاد بگیرم فقط تحملش کنم.... اون هر روز با هر قدمش من رو بیشتر از خودش دور می کنه.... من متهمم به عصبی بودن در حالیکه به نظر من اون قدرت شنیدن حرف مخالف رو نداره و دوست داره خودش رو اثبات کنه..... این نتیجه آرزوهای من واسه یک زندگی با عشقه.... از دیشب مجبور شدم واسه مرگ خودم دعا کنم....... کاش خدا نجات خرم بدم حتی با مرگ.... اونم خوشبخت بشه....

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦ - حمید ص

اول سخن به نام خدایی که تازگیها احساس می کنم تنهایم گذاشته است.....

خدایا شکرت.....

سلام...

من از 5 سال پیش تاکنون در این وب لاگ و تحت یه نام دیگه دل نوشته های خودم و گذاشتم اما از امروز می  خوام اینجا بنویسم.... من دوستان با معرفتی دارم که وب لاگم تو این سالها اگر نگم هر رزو ولی همیشه خوندن و به نوعی از لحاظ عاطفی نسبت بهشون احساس دین می کنم و دوست ندارد شاهد حرفایی از من باشن که طعم تلخ زندگی من رو احساس کنن... از طرف دیگه خودم هم خجالت می کشم چون حرفهای این وب لاگ از آرمانها و نظرات من در مورد عشق و زندگی به دوره و می ترسم کسی بفهمه که شاید من به پوچی رسیدم..... باید بگم یکی دیگه از دلایلی که من می خوام اینجا بنویسم اینکه دشمن شاد نشم!!! خیلیام هستن که می خوان شاهد سقوط من باشن.... چراش رو اگه شد بعدا می گم....

اما چرا می خوام بنویسم......

می خوام بنویسم چون با نوشتن آروم میشم ... چون اوج احساساتم رو تو این دنیای بی احساس می تونم با نوشتن بیان کنم... موهبتی که ۲ ساله از من به نامردی گرفته شده..... می خوام بنویسم تا احساس کنم هنوز هستم... هنوز احساس دارم... هنوز آدمم.... هنوز می تونم متنفر باشم یا ببخشم.... اینکه بخوام بهم فرصت بروز احساساتم داده بشه توقع زیادیه؟!

و شما که برای اولین بار وب لاگ من رو می خونین.....

من نوشتم که خودم خالی بشم.... احساسات بدم در همهمه جریان اطلاعات درون اینترنت نابود بشه و احساسات خوبم اگه تونست فرصت بروز پیدا کنه... اسمش رو بذارین یک خود درمانی روانشناسی.... الان مد شده همه میرن پهلوی روانشناس ها!!! بنابراین اولا از شما که می خواین حرفهای ه آدم خسته رو بخونین ممنونم.... ثانیا  میخوام بدونین حرف زدنای من اینجا دلیل بر تقاضا واسه دلسوزی یا ترحم یا همدردی نیست به اندازه کافی خودم رو میشناسم که قدرت ترمیم خودم رو داشته باشم..... ثالثا دوست دارم شما فکر کنید اینها یه رمانه از خاطرات جسته و گریخته از یه نویسنده گمنام که خیلی خوب بلده واقعی فکر کنه و واقعی بنویسه!

شاد باشید....

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٦ - حمید ص

 

این وبلاگ متعلق به وصال می باشد

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٦ - حمید ص